یزدان سلحشور

آثار و نظرات "ی.س"شاعر , نویسنده , منتقد و روزنامه نگار

 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
 
عکس

هر پیچى، آچار خودش را مى خواهد. بعضى پیچ ها سه گوش اند بعضى شش گوش، بعضى چهارگوش. وقتى مى روى زیر ماشین، باید بدانى که کدام آچار را مى خواهى. وقت کم است. مشترى یا همانجا ایستاده و غر مى زند یا رفته که نیم ساعت بعد برگردد و غر بزند. کارى هم ندارد که این رنو، سال ۶۱ وارد شده؛ پیچ هایش به آچارهاى ۸۶ نمى افتد و کمى لق مى زند. کارى ندارد که پژوى سال پنجاه و دو اش، اگر ریپ بزند نمى شود با دو بار زیر ماشین رفتن و در آمدن و تنظیم کردن دوباره موتور- همانطور که موتورهاى تروتمیز مدل هاى ۸۰ به بعد را مى شود تنظیم کرد- کار را تمام کرد و ماشین را در جا تحویل اش داد. همین چیزهاست که به مرور، پوست آدم را سیاه مى کند. هرچه صابون هم مى زنى نمى رود. صورتت مى شود عین صورت سیاه هاى فیلم هاى آمریکایى؛ نه فقط به خاطر روغن و بوى بنزین و دود ماشین- موقع ترمزگرفتن و گاز دادنش براى آب بندى موتور، توى تعمیرگاه-، به خاطر فشار عصبى اش، بد گفتن و بیراه شنیدنش یک عمر.
از موقعى که ۱۰ سالت بیشتر نبوده آمده اى اینجا، تا حالا. عین سیاه ها مى شوى و زنت خجالت مى کشد به مردم بگوید این شوهرم است. این سیاهه، این چرب و چیلى تا اعماق روح اش، شوهرم است. از اول که گفتم؛ هرپیچى، آچار خودش را مى خواهد. پیچ زندگى هم همین طور. پس مى گذارد و مى رود. طلاق مى خواهد. دختربچه پنج ساله را مى گذارد توى خانه و مى رود و طلاق مى خواهد. تا آنجا که یادم هست، آچار ها را، براى این زندگى، درست برداشته بودم اما حالا من مانده ام و این بچه؛ که روز ها نمى شود بردش تعمیرگاه میان آن همه مرد، آن همه کلام نامربوط. خب بچه یاد مى گیرد، نمى گیرد؟ ببینید آقاى قاضى! من گریه هایم گاراژى ست، قیافه ام گاراژى ست، حرف هایم گاراژى ست ولى دلم مى خواهد این بچه... مادر داشته باشد.
دلم مى خواهد وقتى که بزرگ شد به یک نفر دست کم به یک نفر بگوید: «موتورهاى قدیمى هم موتور بودند.» بعد عکس سه نفره خودمان را نشانش بدهد که بین ما- من و مادرش- ایستاده و به عکاس لبخند مى زند.

 
comment نظرات ()